محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
582
آثار عجم ( فارسى )
ز آتش عشق تو ، تا اين دل ديوانه بسوخت * هر چه جز مهر رخت بود در اين خانه بسوخت تا به زنجير سر زلف تو پابست شدم * دل يك شهر به حال من ديوانه بسوخت دانهء خال چو بر آتش رويت ديدم * خرمن عمر من از حسرت آن دانه بسوخت دل سوزان كه به گيسوى تواش منزل بود * آتشى داشت كز آن عود صفت ، شانه بسوخت آشنايى چو بريد از من و پيوست به غير * دوست سهل است كه بر من دل بيگانه بسوخت شمعسان چهره برافروزد و پروا نكند * آنكه مرغ دل عشّاق چو پروانه بسوخت سالها آتش عشقت به دلم مأوا داشت * دامنى هجر تو بر وى زد و كاشانه بسوخت « همّت » از همّت پروانه خجل گشت چو ديد * كه چهسان خويش بر آتش زد و مردانه بسوخت عشرت ( 32 ) : ميرزا محمّد شفيع ؛ همّت را برادر كهتر است و مرحوم وقار را پسر . به استفادهء علوم ، همّتى دارد به سرودن شعر رغبتى ؛ اين اشعار از اوست : از ماه روى او همه آفاق روشن است * جايى كه تيره است همين كلبهء من است سوداى زلف او به دل من براستى * چون رشتهء سياه كه در چشم سوزن است بر بوى آنكه راه نمايد به سوى دوست * با باد صبحگاه ، دلم دست و دامن است « 1 » اورنگ « 2 » : ميرزا محمود ، ابن مرحوم فرهنگ است ؛ اورنگ كمال را جالس است و شبرنگ « 3 » هنر را ، فارس ( 33 ) . اين اشعار موزون از اوست : اى مه خجل ز ابروى همچون هلال تو * خورشيد منفعل ز رخ بىمثال تو خورشيد را ز ديده بريزد بسى سرشك * بىپرده گر نظر فكند بر جمال تو
--> ( 1 ) . دست و دامن شدن ، كنايه از عجز و زارى نمودن و خواهش كردن است . ( 2 ) . اورنگ ، به معنى تخت پادشاهى ؛ و به معنى عقل و دانش و به معنى زيبائى و شادى است . ( 3 ) . شبرنگ : نام اسبى است خاصّه ؛ و مطلق اسب را نيز گويند .